پیدا





عصر نوشت..

درخواست حذف اطلاعات

همسر جان میخواستن استراحت کنن اما محمدحسین همش از سر و کولش بالا میرفت و اجازه نمی داد بخوابن..گفتم پیداست که امروز محمدحسین خیلی شارژ هست و حالا حالاها نمیخوابه میبرمش خونه مامان..(مامان همسایمونه)..کلید در حیاط رو داشتم اومدم داخل حیاط اما مامان خانوم تشریف ندارن و ما هم رو سکو نشستیم و حس از این هوا لذت میبریم.. ببینید الان دارم چی تو آسمون میبینم...دوازده تا کبوتر دارن دایره وار پرواز میکنند.. محمدحسین هم از فرصت استفاده میکنه و همش از روی صندوق عقب ماشین میره بالا و روی سقف ماشین میشینه..یا میره شیر اب رو باز میکنه و یه آجر از تو باغچه برداشته میره میشوره منم نهایت تلاشم رو میکنم که خونسرد باشم..دقیقا این ح ی صدای جیک جیک جوجه های همسایه مامانم میاد..صدای جیک جیک گنجشک ها..خیلی فضا آرامبخش هست...آفتاب خوبی هم میتابه..البته داره خنک میشه.. خب مامان خانوم که نیومدن ما هم دیگه بریم خونه خودمون...



این روزها..

درخواست حذف اطلاعات

علیرضا رو عملش ...الان تماس گرفتم پرستار میگفت عمل خیلی سنگینی داشته هنوز بیهوشه...خدایا خودت حال همه مریض ها رو خوب کن..به داداش منم عافیت بده..خیلی سختی کشیده....مامان امشب میره تهران..اصلا دلم بدجور گرفته..از فکر اینکه چند روزدیگه تنهای تنها میخوام باشم داغون میشم...نه مامان هست نه همسرم.. جناب همسر هم احتمالا شنبه آینده واسه مصاحبه میرن یه شهر خیلی دور..دلم میخواست منم باهاش میرفتم اما بخاطر رفتارهای پدر شوهرم ترجیح میدم خونه خودم بمونم..امروز که زنگ زدم اموراستخدامی گفتن بالای نود درصد احتمال داره برج یازده نیروهامون رو جذب کنیم..و این یعنی باید با همه چیز شمال خداحافظی کنم حداقل به مدت ده سال...چقدر برام طاقت فرسا میشه..من تحمل دوری ندارم..اما خب فکر میکنم اوضاع زندگیم، آینده مون خیلی بهتر میشه.. سعی میکنم آروم باشم.. مردم شمال خیلی خوبن..بی شیله پیله..مهربون..بی سیاست و صادق..خیرخواه و دلسوز..بخصوص جایی که من زندگی میکنم..واقعا همشون رو دوست دارم.. یه مدتی همش به خدا می گفتم خدایا سرنوشتم رو طوری رقم بزن که منو از اینجا دور نکنه..اما خب برای بهتر شدن باید از بعضی چیزهای خوب هم دل کند... *** آهنگ ماه عسل و آرش رو گوش میکنم..حال و هوای دلم سنگینه..



صبح بخیر دنیا....

درخواست حذف اطلاعات

بعد از یک شب طوفانی، آرامش بر ذهنم حمکفرماست... امروز صبح پاییزی مطبوع و دل انگیزی رو آغاز با یه عالمه انرژی و احساس مثبت... ورزش ..یه عالمه نفس عمیق کشیدم...صبحونه خوردم..جناب همسر رو بدرقه ..کتاب راهنمای زبان انگلیسی رو از لابه لای کتاب ها بیرون کشیدم و میخوام بخونم.. *** بهترین روز رو رقم خواهم زد به یاری خدای مهربونم... *** آهای دنیا...منو ببخش ب باهات مهربون نبودم *** پیش بسوی زندگی...



خوب...

درخواست حذف اطلاعات

حواست به مهربونی های فاطمه بیشتر باشه...آفرین.. *** مثلا دیدی امشب با ذوق گفت ماکارونی بیارم براتون؟؟؟ *** خلاصه که خانوم جان چشم دل باز کن که جان بینی..آنچه نادیدنی است آن بینی.. *** امروز عالییییی بود همه چیز خداروشکر... *** میشه خواهش کنم کامنت هایی که عمومی هست رو خصوصی نذارید؟؟؟ سپاس..



صلوات بانکی..

درخواست حذف اطلاعات

یه ساعت پیش از بانک زنگ زدن که چکتون آماده است بیایید امضا بزنید.. داشتم میرفتم بانک پشت چراغ قرمز توقف .. یهو دیدم دوستم داره از خیابون رد میشه صداش زدم که جایی میره برسونمش اومد نشست گفت میخواد بره مسجد... رسوندمش میخواست پیاده بشه بهش گفتم ماس دعاااااااا دارما عزیزم... گفت حتمااااااا همین الان برات سه تا صلوات میفرستم... *** میخوام بگم این سه تا صلوات رو هیچوقت یادم نمیره... هدیه از این با ارزش تر داریم مگه *** امروز اینقدر هوا خوبه... بعد از چند روز بارون شدید آفتاب گرمی می تابه.. هوای آفت بعد از برف رو تجربه کردید... دقیقا همون حسی...



دو رکعت دلتنگی..

درخواست حذف اطلاعات

"تو" همان لذت دو رکعت مستحب از سر شوقی...



ظهر روز سوم..

درخواست حذف اطلاعات

دوست داشتم زمان بر می گشت به چندین سال قبل....کاش اگه رفتاری رو من بلد نبودم و ناخواسته اشتباهی ..حداقل مامانم میدونست و بهم یادآوری میکرد... *** روی میز او...



سکوت...

درخواست حذف اطلاعات

میدونی من از خودم اصلا راضی نیستم مادامی که نتونم صبور باشم..مادامی که وقتی از رفتارهای یه سری آدم ها ناراحت میشم و میدونم که نمیتونم تغییر بدم اما اعتراض میکنم و بیشتر حالم رو داغون... من از خودم راضی نیستم حتی موقعی که داداش 1 جلو خانومش و مامان به من اشاره میکنه و میگه من فقط با ابجی... احساس تنی بودن دارم انگاری بقیه باهام ناتنی هستن...یا وقتی ابجی 2 تو حیاط مامان که وارد میشم و رو سکو نشستن بهم نگاه میکنه و میگه چقدر نورانی هستی فکر کنم بخاطر اخلاق خوبته... این دو جمله رو امروز بهم گفتن تو ساعات مختلف..اما من از خودم راضی نیستم حتی اگه همه دنیا ازم راضی باشن... *** خدایا من ازت میخوام به معنای واقعی کلمه بهم قدرت بدی وقتی ناراحتم سکوت کنم...میشه کمکم کنی خداجون؟؟؟



برای پسرم...

درخواست حذف اطلاعات

محمدحسین پسرم خیلی زیاد خسته شدم...تو اندازه چندتا بچه شیطنت داری..ازت خواهش میکنم بیشتر هوامو داشته باش..میدونم که باید درکت کنم و پا به پات راه بیام..میدونم باید مامان باحوصله ای باشم...اما نفس مامان ماشاءالله تو خیلی پرانرژی هستی..کم آوردم...همین الان از شدت عذاب وجدان اشک تو چشام جمع شده... امشب بابا هم گفت از این وضعیت خسته شده...همه اش باید دنبال تو باشیم تا ابکاری نکنی...حتی یه دقیقه نمیتونیم تی وی ببینیم.. میدونی پسرم از وقتی چهار دست و پا راه میری باور میکنی منو بابات یه استکان چای رو در آرامش نخوردیم.. محمدحسین جانم هوامو داشته باش عزیزم...بذار یکم روبه راه بشم قول میدم خودم همه جوره هواتو داشته باشم... *** این پست با نهایت عشقی که به پسرم دارم نوشتم..تا دنیا دنیاست عاشقش هستم و قلبم بخاطر بودنش میزنه...اما واقعا دست تنها بچه داری خیلی سخته...خیلییییییییی..لطفا ی سرزنش نکنه...



داداش...

درخواست حذف اطلاعات

علیرضا امشب رفت تهران واسه مرحله دوم عملش...محمدحسین خونشون بود..رفتم دنبالش که بیارمش..دیدم داداش داره آماده رفتن میشه..چقدر دلم میخواست موقع خداحافظی بوسش کنم..بغلش کنم..چقدر دلم برات تنگ میشه داداش گلم..امیدوارم ح خوب خوب بشه و سلامت برگردی پیشمون... از مرگ به این دلیل میترسم که یهویی اتفاق میوفته..فرصت خداحافظی نداری..فرصت نداری برای آ ین بار دست عزیزانت رو بگیری...میترسم تا داداشم برگرده من نباشم..کاش بیشتر قدر عزیزانم رو بدونم..بی دریغ محبت کنم..کاش ب که داداش زنگ زد که بیان خونمون مهمونی خودم رو زود میرسوندم خونه که بیان... خدای مهربونم خودت به تن همه بیماران لباس عافیت بپوشان..داداش منم شفا بده...به تو سپردمش ای مهربونم...



پتوی جادویی..

درخواست حذف اطلاعات

الان خواستم روی محمدحسین پتوش رو بندازم... متوجه شدم چهارراهی تلویزیون و کنترل تی وی زیر پتوشه..کی با خودش آورده خدا میدونه این یه گوشه خیلی کوچولو از کاراشه..



شکوفه ذهن...

درخواست حذف اطلاعات

این الان به ذهنم اومد..حالا میدونم شاید بی معنی، بی مفهوم باشه..اما می نویسم شاید بعدها یه جایی به دردم خورد.. *** زندگی به تماشای قافیه هایمان نخواهد نشست، باید ردیف شد.. *** حالا یکی بیاد معنیش کنه...خودم میدونماااا... *** دیگه من باشم سرشب بخوابم...که الان بیخو بزنه به سرم... *** صدای وس میاد..فکر کنم الان فقط من بیدارم و این وسه.. *** شب بخیر ای عالمیان...



تاج زندگیم..

درخواست حذف اطلاعات

باید خدمتگزار مادرم باشم در همه حال.. بی توقع..بی چشمداشت..فقط به نیت رضای خدا... *** منظور از مادرم، مادر شوهرم را هم شامل میشود...من به فدای جفتشون



کفش...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز چند ساعتی گوشی رو گذاشتم کنار...خود خواسته بود البته... کلی کار مفید تو همون چندساعت انجام دادم...مهمترینش م رو اول وقت خوندم...غذای پسری رو سر وقت دادم... عصر رفتم ید...می خواستم واسه پسرم کفش زمستونی ب م..ازش قیمت رو پرسیدم بهم نگاه کرد و گفت اییییییییییییینن اوووووم سی تومن...نمیدونم شاید قیمت واقعیش همین بوده اما به نحوه بیانش شک و حس خوبی پیدا ن و گفتم ممنون اومدم بیرون... *** کفش واسه پیاده رویم میخوام...یه کفش خیلییی راحت که موقع پیاده روی حس کنم دارم پرواز میکنم..هنوز نیافتم....



حرف های ناتمام

درخواست حذف اطلاعات

عاقا من هنوز دلم میخواد بنویسم اما شارژ گوشیم ده درصده..



راز مگو...

درخواست حذف اطلاعات

امروز جناب همسر یه مسئله ای از گذشته اش رو بهم گفت...کاش نمی گفت.... *** توروخدا هر چیزی رو به شریک زندگیتون نگید...مسائلی که اصلا ضرورتی نداره بدونه و مشکل ساز نیست...الان من موندم و یه عالمه فکر و گاهی تشویش...



بیا پایین آفرین...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز رفتم که طلا ب م...خداروشکر ن یدم...داره میاد پایین..علی برکت الله *** نتیجه: همیشه هم نباید به حرف همسر گوش داد..



وایسااااااااااا...

درخواست حذف اطلاعات

الانه که سرعت نور بزنه رو دوش دلار بگه داداش اگه اجازه میدی یه سبقت کوچولو ازت بگیرم... ***‏ رب هم داره پشت سر سکه و دلار داد میزنه: نامرداااا وایسید منم دارم میام...!



با هدف باش...

درخواست حذف اطلاعات

هر چی میشینم با خودم فکر میکنم..دو دوتا چهارتا میکنم واسه حال و آینده ام بتونم برنامه ریزی کنم و وقتم رو الکی هدر ندم به بن بست میخورم...مشکل اینجاست اینقدر عطش انجام دادن دارم و از اون طرف کلی هدف و کار نکرده که واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم.. نمیخوام ناامید باشم..اما امیدوار هم نیستم راستش...تازگی ها با چندتا وب آشنا شدم که احساس میکنم دارن مسیر زندگیم رو عوض میکنن..اما بازم مهره اصلی خودم هستم باید خودم بخوام و شروع کنم.. کاش چندتا رفیق خوب داشتم با کمک هم ادامه می دادیم..اما خب حالا هم که تنهام عیبی نداره فقط باید بافکر جلو برم..احساسی نباشم و بلندپروازی نکنم.. * من الان دقیقا از زندگیم چی میخوام؟ امشب به همین یه سوال جواب بدم کلییییی پیشرفت ..



حرف بزن ابر مرا باز کن...

درخواست حذف اطلاعات

دلم گرفته... کاش جناب همسر باهام حرف میزد... نیاز به تشویق دارم..نیاز دارم بهم بگه من باور دارم تو میتونی و موفق میشی...بگه تو خیلی بااستعدادی با همت عالی شروع کن منم هرلحظه کنارتم..فقط همین چند جمله رو برام تکرار کنه هر چند روز یک بار دیگه هیچی نمیخوام ازش.. حمایت میخوام...اینقدر کار هدفمند انجام ندادم و دچار روزمرگی شدم که اعتماد به نفسم پایین اومده.. *** کاش بتونم از گوشی و فضای مجازی مدتی فاصله بگیرم...اما این راهش نیست باید متعادل رفتار کنم...نه افراط..نه تفریط



متاسفم برای رفتارم..

درخواست حذف اطلاعات

آخه من بعد اینهمه بی وفایی چطوری روم میشه جوابت رو بدم..میخوام هاااا...اما روم نمیشه بخدا.. تاریخ چت ها گویای بی معرفتیم هست..... *** چه توجیهی بیارم واسه بی حوصلگی هام...



کامنت ارزشمند دیگری از یه دوست

درخواست حذف اطلاعات

کامنت هارو که الان میخونم بیشتر از یه سال ازشون گذشته..حس منو به فکر فرو برده..خداروشکر که هنوز این دوستان خوبم رو کنارم دارم..ممنونم بخاطر همه انرژی های مثبتی که به سمتم سرازیر کردید.. باز هم کامنت ارزشمند دیگری از ایشون: "کتاب کمدی الهی دانته بخش دوزخش رو میخوندم. به چیز خیلی جالبی برخورد که براتون میگم. اول توضیحی در باره بخش دورخ: دانته به همراه ویرژیل(نماد عقل) به دوزخ سرمیزنه تا ببینه اونجا چه خبره. دورخ مراتب و طبقات مختلف داره. و در هر بخش انی هستند که خطا و گناهانی انجام داده اند. گناه و گنا اری دو گونه است به تعبیری: آنهایی که افراط و یا تفریط کرده اند به عبارت دیگر گناهی مستقل نیستند و زاییده یک ویژگی مثبتی است که افراط شده مانند افراط برخی غرایز. بخشی هم گناهانی مستقل هستند که ا منشایی گناه آلود نشات گرفته اند. ماند حیله گری.
اما جالبترین نکته ای که در بالا هم میخواستم اشاره کنم یادم رفت بگم اینه که :در دوزخ دانته در سر در دورخ جمله ای به این مضمون نوشته شده: ای ی که پا به اینجا میگذاری دست از هر امیدی بشوی. یعنی گنا اران نمیتوانند امیدوار باشند. یا گناه و خطا با امید در تضاد است.
نمیدانم حدیثی از بزرگان دین بود یا جایی میخواندم که در هم همینطور است. "ناامیدی برزگترین گناه است" "



کودکت را بشناس..

درخواست حذف اطلاعات

باید وقت بذارم و نظریات رشد پیاژه رو بخونم...باید بخونم..همین فردا اولین اولویتم همینه..



بخواه که میتوانی..

درخواست حذف اطلاعات

یکی از قدم های مهم برای اینکه پدر و مادر خوبی باشیم به نظر من اینه استفاده از فضای مجازی رو محدود کنیم... باید وقت بذارم برای رشد شناختی فرزندم... *** من مادر موفقی هستم..



یمن تنهاست...

درخواست حذف اطلاعات

خدایاااااااا...تورو به حسین ع قسمت میدم خودت یمن رو دریاب..خدایا نجاتشون بده... *** تاریخ باید پاسخگوی این سکوت ناجوانمردانه در برابر اینهمه ظلم باشه... *** من مادر چطور دلم تاب بیاره با دیدن این ع ها...یا خداااااا



هوووووف

درخواست حذف اطلاعات

اینقدر ناراحتمممممممم که دلم میخواد سر به بیابون بذارم از بیشعوری و نفهمی این آدم ها....



درد دل

درخواست حذف اطلاعات

چندین بار از پدرشوهر و مادر شوهرم درخواست کردیم تشریف بیارن خونمون..حتی گفتیم خودمون بیاییم دنب ون..اما پدر شوهرم گفت پاهام درد میکنه سخته سفر برام..(حدود هزار کیلومتر فاصله داریم).. امشب ساعت یازده پدر شوهرم زنگ زده فردا میاییم خونتون به همراه مادر شوهرم و خواهرشوهرم و شوهرش.. به قدری عصبی و ناراحت شدم از این بی احترامیشون که زنگ زدم به خواهر شوهرم تمام و کمال حرف دلم رو زدم.. هر سری اینا میخوان بیان همینکارو میکنن خیلی یهویی بی خبر پامیشن میان..اصلا ملاحظه نمیکنن که جایی میخوایم بریم اونم راه دور صاحب خونه رو آدم حساب کنیم بهش خبر بدیم شاید برنامه داشته باشن..مشکلی داشته باشن آمادگی پذیرایی نداشته باشن...اصلا و ابدا متوجه این چیزا نیستن..تا الان کوتاه اومدم و دم نزدم و هربار با هر سختی بود به بهترین نحو ازشون پذیرایی می ..شوهرم می رفت سرکار خودم تنهایی مجبور بودم بدو بدو برم ید کنم..بیام آشپزی کنم اونم با بچه کوچیک...تازه پذیرایی مفصل هم می ..بماند که چقدر بچه ام اذیت میشد و گریه میکرد.. من امشب به چند دلیل ناراحتم ازشون: 1. چرا خواهر شوهرم که نیت کرده بیاد سفر و پدر و مادرش رو هم بیاره یه بار بهمون زنگ نزده اطلاع بده...چرا احترام قائل نشده.. 2. این دو روز که مناسب مهمونی رفتن و خوشگذرانی نیست.اومدن که برن دریا...یعنی عملا باید پابندشون باشیم و خودمون هم مراسم به این باعظمتی رو شرکت نکنیم.. 3. خونه من که هتل نیست هر ی هر زمان هوس کرد تشریف بیاره...انصافا نباید خبر بدن که ماهم از قبل مهیای پذیرایی بشیم؟ 4. این همه ما ماس کردیم که بیان خونمون نیومدن..گذاشتن دقیقا زمانی که داماد و نورچشمیش عزم سفر با اینا بیان..که اینم ماجراهاااا داره..پدر شوهرم عجیب در خدمت دامادش هست.. 5. زنگ زدم به خواهر شوهرم گفتم با تموم احترامی که براتون قائلم و برام عزیز هستید شرمنده ام این دو روز آمادگی پذیرایی ندارم..کاش از قبل خبر می دادید..من واقعا قلبا از این رفتار شما ناراحتم که همیشه بی خبر میایید.مهمون برای من مهمه و همین طور پذیرایی و خوش گذشتن بهش نمیتونم مهمون ناخوانده قبول کنم...دلم خنک شدددددد...بالا ه حرف دلم رو زدم...ا شم گفتم لطفا اگه میخواید تشریف بیارید از هفته آینده بیایید..تاسوعا و عاشورا برام مهم هست و میخوام شرکت داشته باشم... **** اصلا دیگه برام مهم نیست که بهش بر خورده...به درک... ی که برام ارزش قائل نباشه منم مثل خودش میشم..صبر منم حدی داره...هر ی خواست بیاد خونم بی خبر پامیشن میان...انتظار دارن منم در خدمتشون باشم...



امر به معروف..

درخواست حذف اطلاعات

امروز با ماشینم رفتم جلو حسینیه پارک اما چادرم رو نپوشیدم چون گفتم سریع برمیگردم و داخل حسینیه هم فقط خانوما بودن..میخواستم برم کلید پارکینگ رو از مامان بگیرم.. وقتی وارد حیاط شدم یه خانومی که ارتباط کاری باهاش داریم منو دید و بهم با خنده گفت وای از شما بعیده..حیفم میاد دیگه شما حجاب نداشته باشید..مانتوم کوتاه بود اما خب چادرم تو ماشین گذاشته بودم..بعد براش توضیح دادم گفت آهان پس توروخدا حلالم کنی و ناراحت نشی..گفتم نه عزیزجان من ازتون ممنون هم هستم که اینقدر برام خیر و خوبی میخواید و توجه دارید... *** چه دروغی بگم گاهی مانتویی هستم..اما پیش این خانوم لو ندادم..اما حرفاش تو این روز باعث شد یکم بیشتر مراقب حجابم باش..واقعا راست میگفت... *** عصر رفتیم زاده، خیلی اتفاقی نرگس رو دیدم خیلیییییییی محجبه شده بود و ازدواج هم کرده بود..نرگسی که خیلی بی حجاب بود..بهش گفتم بهت دوتا تبریک میگم یکی بخاطر ازدواجت..یکی هم بخاطر حجابت... *** بعضی چیزا نشونه است...باید عمیق تر ببینی..عمیقترررررر



اینم از دنیای من...

درخواست حذف اطلاعات

نمیخوام این موضوع رو تو وبم ادامه دارش کنم..اما باید بنویسم که بعضی ها که منو قضاوت ببینن طرفم چطور آدمی هست.. من تا الان ذره ای بی احترامی به خانواده شوهرم ن و حقیقتا گاهی از خانواده خودم بیشتر می خواستمشون..گاهی از بعضی رفتارها و دخ ها هم ناراحت میشدم اما بازم سکوت می و احترام می ..حتی خواهرشوهرم پیام هایی به شوهرم میداد که بین منو شوهرم فاصله بندازه اما بازم کینه به دل نگرفتم و بخشیدم..تا اینکه قبل تاسوعا دوتا پست پایینی اتفاق افتاد و به خواهرشوهر 2 بی تعارف گفتم آمادگی پذیرایی ندارم و لطفا هفته آینده تشریف بیارید و کاش قبل اومدن بهمون خبر بدید..به والله فقط همینارو گفتم.. بعد صبح تاسوعا بیدار شدم گوشیم رو روشن دیدم خواهر شوهر 1 داره پشت سر هم بهم پیام میده و هرچی از دهنش در اومد گفت..میگفت ان شاءالله یه روزی عروس دار شدی باهات همین کارو کنه و خونش راهت نده..تو پسرمون رو از ما جدا کردی..اجازه نمیدی پدر و مادرم رو فرش خونت پا بذارن..تو با حرفی که زدی توهین بزرگی به خانواده شوهرت کردی..تو حق نداشتی برای ما زمان تعیین کنی که کی بیاییم کی نیاییم..و حرفایی دیگه..از اون طرف هم خواهرشوهر دومی که میخواستن با پدرشوهرم اینا بیان رفته به پدر شوهرم گفته که من گفتم بابا و مامان احمق و بیشعورن..... یعنی خدا مرگ منو برسونه اگه همچین حرفی زده باشم....دوتا خواهرشوهرامو خوب شناختمممم...سر یه حرف منطقی که با احترام گفتم اینطوری بهم توهین و تهمت زدن..تو این چندسال هرجا نشستم خوبی خانواده شوهرم رو تعریف ...اما فهمیدم تا الان از خوبی خودم بوده..و الا اینا دنبال بهانه بودن که منو بد جلوه بدن... *** خدا خیر بده مادرشوهرم رو چقدر زن فهمیده ای هست..باهاش صحبت پشت تلفن اشک می ریختم و داشتم دق می از حرفای خواهرشوهرام..اما منو ارومم می کرد..تنها ی که بعد شوهرم کنارم بود و تنهام نذاشت مادرشوهرم بود..از پدرشوهرم اصلا انتظار نداشتم قصاص قبل جنایت کنه..تلفنم رو جواب نده..توضیحات منو نشنوه و واقعا بعد این همه احترام منو اینطور قضاوت کنه و اون حرفا رو باور کنه... عیبی نداره خدای منم بزرگه..خودش از نیت ها خبر داره و شاهد بر همه چیز...من که به خدا واگذار ..خودش جوابشون رو بده..



درد دل

درخواست حذف اطلاعات

خیلی ازشون دلسرد شدم..خیلییییی...دیگه دلم نمیخواد لحظه ای ببینمشون... من اگه بدی می بخدا دلم نمیسوخت..از این دارم آتیش میگیرم که به قرآن محمد قسم یه تو بهشون نگفتم..این حق منه؟؟؟؟ بدترین حرفا رو بهم بزنن؟؟؟ یعنی اینقدر آدم خودخواه میتونه باشه...حتی یه درصد حاضر نیستن به من حق بدن و درک کنن که بدون هماهنگی خونه ی رفتن اشتباهه...مگه من گفتم نیایید من گفتم از هفته آینده تشریف بیارید...چرا اینا آتیش بیار معرکه شدن...چقدر پست و بی انصافن.. مادر شوهر و پدرشوهر،همین خواهرشوهر اولیم چندبار اومدن شمال سر ظهر هم بود خونمون هنوز آماده نبود و بنایی داشتیم بخدا رفتم خونه مامانم ناهار درست براشون..با اینکه مشخص بود موقعیت آشپزی ندارم..اما دلم نیومد مهمونم بدون ناهار از خونه ام بره...حالا خانوم میاد جواب من رو اینطوری میره..عیبی نداره..این روزها هم میگذره.. *** متاسفم برای دنیای خودم...



پر از خالی ام

درخواست حذف اطلاعات

رفتیم مغازه دوست شوهرم مارکت داره..کلا مغازه اش شاید به اندازه یه تومن جنس داشت..اکثر قفسه ها خالی..نه پفکی..نه بستنی..هیچی نداشت.. اومدیم خونه شوهرم گفت کاش بهش یکم پول قرض بدیم اوضاعش روبه راه بشه...گفتم باشه قبول اما استخاره بگیر اگه خوب اومد بهش بده..که استخاره گرفتیم خیلی بد اومد.. حالا اینا به کنار یه چیزی برام خ جای سواله خانوم همین آقا کلی طلا تو دستش داره چرا یه تیکه شو نمیده کمک حال شوهرش باشه.. دوست شوهرم به اقام گفته بود نمیخوام زیر منت خانومم باشم...اما آخه اینکه منت نیست..زن و شوهر اگه تو این شرایط مراعات حال هم رو نکنن که مابقی اوضاع اهمیتی نداره.. *** یه مقدار از اسباب ج ه ام بدون استفاده مونده و میدونم تا آ زندگیم ازش استفاده نمیکنم دوست دارم بدم به دوستم که چند ماه دیگه عروسیش هست و دست و بالشون خالیه...



بیداری شه

درخواست حذف اطلاعات

باید اه دست یافتنی رو برای خودم تعیین کنم...باید تلاش کنم...زمان خوبی نیست برای انفعال و سستی... من باید موفق بشم..لبخند زندگی حق منه..



مهمون ناخوانده

درخواست حذف اطلاعات

عصر ابجی 2 زنگ زد گفت بیا کمکم..میخواستن اسباب کشی کنن برن طبقه بالاشون..خونه دو طبقه ویلایی دارن.. رفتم تا ساعت ده کمکش .بعد رفتم دنبال شوهرم اومدیم خونه..یادم اومد نان نداریم و شوهرم هم گرسنه اش بود..ماکارونی درست ..کمرم خیلی درد گرفته بود و واقعا خسته بودم..سفره رو ساعت ده و نیم پهن و شام خوردیم..محمدحسین رو اومدم تو اتاق بخوابونم ساعت یازده شده بود..که زنگ خونمون رو زدن و داداش و زن داداش و پسرش اومدن.. هنوزم نشستن و دارن تخمه میخورن..بعد زن داداشم بهم میگه چرا تو نمیای خونمون؟؟خب برای آدم دل خوش میذارید که بیام دیدنتون... چندبار گفتم رفته خونه ابجی کمک دادم خ خسته ام اما انگار نه انگار...بابا جمع کنید برید دیگه نصف شبه.. بخداااااااا آدمی نیستم که نق بزنم و مهمون نواز نباشم..اما آخه الان؟؟؟ آخه ساعت دو ظهر؟؟؟؟؟ آخه وقت و بی وقت..چرا خانواده من این چیزا رو متوجه نمیشن...باید یه بار رک حرفامو بهشون بزنم اینطوری فقط خودم رو عذاب میدم..



یا انیس القلوب..

درخواست حذف اطلاعات

خدایا چنانم ترسان خودت کن که گویا مى بینمت و به پرهیزکارى از خویش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانیت بدبختم مکن *** حرف دل امشبم همینه...



یاد بگیر

درخواست حذف اطلاعات

وقتی میدونی یه رفتاری، یه حرفی، اشتباه هست.. اشتباهه دیگه.. قرار نیست معجزه رخ بده و درست بشه.. باد بگیر گاهی سکوت کنی.. گاهی چشماتو ببندی و رد شی... اصلا به قول ... به تو چه... تو مگه مسئول خوشبخت یا خوشحال بقیه ای.. به فکر خودت باش..